فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
533
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الكِتَابَ : كتاب را اعراب گذارى كرد ، - الدابَّةَ بِالشِّكَالِ : پاى ستور را با بند بست ، - الشيءَ : شكل آن چيز را كشيد ، - الحكومةَ : هيأت وزيران را تشكيل داد . الشَّكْل - مص ؛ « شَكْلُ الكِتابِ » : اعراب گذارى كلمات كتاب ، - ج اشْكَال و شُكُول : همانندى ، شكل ، امرى مشكل ؛ « امورٌ اشْكَالٌ » : امرهاى پوشيده ، شكل و صورت چيزهاى موهوم ، زيبائى منظر ، چهره ؛ « فُلانٌ شَكْلُه جميلٌ » : چهره ى فلانى زيباست ، مثل و مانند ، ناز و كرشمه ى زن ، روش و مذهب و قصد ؛ « سَأَلْتُه عن شَكْلِ فلانٍ » : از مذهب و روش و قصد فلانى سؤال كردم . الشِّكلْ - شكل ، مثل ، مانند ، ناز و كرشمه ى زن . الشَّكْلَاء - مؤنّث ( الأَشْكَل ) است ، حاجت ، نيازمندى . الشُّكْلَة - سرخى در سفيدى ، مشابهت ؛ « فيه شُكْلَةٌ من ابِيه » : همسانى و مشابهت ميان او و پدرش مىباشد . الشَّكْلَة - يك بار تكان خوردن . الشَّكِلَة - « امرأةٌ شَكِلَةٌ » : زنى كه ناز و كرشمه دارد . شَكَمَ - - شَكْماً ه : به او بخشيد و پاداش داد ، - فلاناً : به فلانى رشوه داد و با اين كار دهان او را بست ، - شَكْماً و شَكِيماً ه : او را گاز گرفت . الشَّكْو - بيمارى ، شتر كوچك . الشَّكْوَى - ج شَكَاوَى [ شكو ] : مص ، شكايت ، دادخواهي ، بيمارى . الشَّكْوَاء - [ شكو ] : بيمارى . الشَّكْوَة - ج شَكَوَات و شَكَاء [ شكو ] : اسم مرّه از ( شَكَا ) است ، بيمارى ، مشك آب يا شير . الشَّكُور - ج شُكُر : بسيار سپاسگزار ( اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود ) ، - فى اسْمَائِه تَعَالَى : از نامهاى خداوند متعال است به معناى بخشنده ى ثواب بسيار در برابر كار خوب كم ؛ « الوَجْه الشكُور » : چهره اى كه هيچگاه لاغر نشود حتى اگر بدن صاحبش رنجور و بيمار گردد . الشَّكِيّ - [ شكو ] : آنكه همواره شكايت كند ، مورد شكايت ، دردمند ، آنكه به بيمارى كوچكى دچار شود . الشُّكَيَّة - [ شكو ] : مشك چرمى كه در آن آب يا شير نهند . الشَّكِيَّة - ج شَكَايَا [ شكو ] : مؤنث ( الشكِيّ ) است . الشَّكِير - ج شُكُر : شاخههاى كوچكى كه از بيخ درخت سبز شود ، ليف نخل ، گياهان خرد يا پرها و موهاى ريز كه ميان درشت آنها برآيد ، موى صورت و پشت سر ؛ « شَكِيرُ الإبلِ » : شتران كوچك و خرد . الشَّكِيكَة - ج شَكَائِك و شُكَكَ : روش ، طريقت ، پراكنده شدن ، سبد كه در آن ميوه باشد ، خلق و خوى . الشَّكِيمَة - ج شَكَائِم و شُكُم و شَكِيم : بزرگى ، پيروزى بر ستم ، پيمان ، همانندى ، خوى ، - من اللَّجام : آهن لگام كه در دهان اسب نهند ؛ « فُلانٌ ذُو شُكِيمَة » يا « شَديدُ الشكِيمَة » : فلانى به خود بسيار مغرور است و خود بزرگبين ؛ « قويُّ الشكِيمَة » : او مرد پرتوان و قاطع است . شَلَّ - - شَلاًّ و شَلَلًا [ شلّ ] تْ يَدُه : دست او خشك شد ، - الحَرَكةَ : جلو حركت را گرفت ، - - شَلاًّ و شَلَلًا الشيءَ : آن چيز را بريد يا قطع كرد ، - الإبلَ : شتران را راند ، - شَلاًّ تِ العينُ دمعَها : چشم اشك ريخت ، - الثوبَ : جامه را با كوك زدن دوخت ، - الدّرعَ و شَلَّهَا عَلَيه . زره را پوشيد . شُلَّ - تْ يَدُه : دست او خشك شد . شَلَا - - شَلْواً [ شلو ] الشيءَ : آن چيز را بلند كرد ، بالا برد . شَلَّى - تَشْلِيَةً [ شلو ] الماءَ الحارَّ : آب گرم ظرف را با دست بالا گرفت و آهسته آن را ريخت تا سرد شود اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّلَا - [ شلو ] : جسم يا تنه ى هر چيزى . الشُّلَّى - [ شلّ ] : كار دور و درازى كه بخواهند ، جهت سفرى كه مسافر قصد آن را دارد . الشَّلَّاء - [ شلّ ] من الأيدي : دست خشك شده . الشِّلَال - [ شلّ ] : قومى كه پراكنده شده باشند . الشَّلَّال - [ شلّ ] : واحد ( الشلَّالات ) است به معناى آبشار . الشَّلَّالات - [ شلّ ] : مواضع ريزش آبهاى رودخانههاى بزرگ از بالاى بلنديها مانند آبشار نيل و آبشار نياگارا . الشِّلَالَة - [ شلّ ] عند الخياطين : در اصطلاح خياطان به معناى دوختن دو قواره پارچه بهم است . الشلَبِيّ - عند العامَّة : اين واژه در زبان متداول به معناى مرد ظريف است و معمولًا بر سلمانى يا آرايشگر اطلاق مىشود . اين واژه تركى است و اصل آن ( چَلَبِي ) مىباشد . الشُّلَّة - [ شلّ ] : مترادف ( الشُّلَّى ) است . الشَّلَّة - [ شلّ ] : اسم مرّه از ( شَلَّ ) است ، مترادف ( الشلَّى ) است و در زبان متداول بر آلاچيق كه روى آن شاخههاى انگور را گسترانند اطلاق مىشود . الشِّلَّة - [ شلّ ] عند الخياطين : كلاف نخ . شَلَّحَ - تَشْلِيحاً ه : او را لخت كرد ، - قَطَّاعُ الطُّرقِ الْمُسَافِرِينَ : راهزنان مسافران را لخت كردند و هر چه داشتند گرفتند و بردند . شَلْشَلَ - شَلْشَلَةً و شِلْشَالًا [ شلشل ] الماءُ : آب چكه كرد ، - المَاءَ : آب را تقطير كرد ، - المَاءَ و بِالمَاءِ : آب را پراكنده و پخش كرد . اين تعبير را در زبان متداول ( شَرْشَرَ ) يعنى آب پاشيد گويند . الشُّلْشُل - من الرجال : مترادف ( الشلْشَل ) است . الشَّلْشَل - خون ريخته شده ، مشك شراب روان ، - من الْمَاءِ : آبى كه پياپي چكه كند و ريخته شود ، - مِن الرِّجَالِ : مرد سبكبال و